زندگی
دیشب باخودم فکر میکردم که اگه یه روزی پیرشدم چی میشه؟
اگه اونموقع نتونم مثه الان سرپا وسالم باشم چی میشه؟
الان تمام فکر وذهنم به اینه که تو بزرگ شی ومن لحظه لحظه با توبودن رو ذره ای از دست ندم وآرزوهام همه در وجود تو خلاصه میشه.
به این فکر میکردم که تو اون دوران یعنی من باید منتظر مرگ باشم؟چون مرحله بعدی زندگی پس از پیریه؟
وای چقد از این فکرم ترسیدم.حس کردم تنم یخ زد.به این فکر کردم که وقتی بهت میگن الهی به پیری برسی چه دعای خوبیه چون خیلی ها قبل رسیدن به این مرحله از دنیا میرن.پس چه دعای خوبی ولی ترس از پیری.....
وای به این فکر کردم که چقد عمرم رو الکی هدر دادم وبی شک قشنگترین وبهترین ومفیدترین قسمتش حضور گرم وعاشقانه توئ
عزیزم همون موقع این فکر رو از ذهنم پاک کردم وباخودم عهد بستم که برای تو،تمام زندگیم همیشه جوان بمونم واز تک تک ثانیه های با تو بودن،با زندگی بودن،با پدرت بودن،با خونواده ام بودن وبا مردم بودن لذت ببرم.
به خودم قول دادم که نذارم ثانیه ای بگذره که بعدها افسوسشو بخورم.
من الان خیلی خوشبختم چون ذهنم،روحم؛جسمم متعلق به زندگیه،زندگی ای که تو تمام معنای اونی.زندگی که از وجود ما سه نفر سرشاره ومتعلق به ماست.
پسرم میخوام بدونی که چقدر از تو لبریزم وچقد دوستت دارم ولحظه ای بدون تو برام لحظه مرگه.
زندگی شیرین است
وحضورت شیرین تر از زندگیست
ومن این زندگی را دوست دارم
عاشقانه میخواهمت نبض زندگی من


زندگی
