نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

خونه سازی

الان چند روزه با آجرهای خونه سازیت بازی میکنی اونم زمان طولانی. جای بسیار خوشحالیه...اما دیگه زندگی نمیمونه برامون.هرجا پا میذاری لوگو افتاده فدای سرت تو بازی کن کل خونه بهم بریزه. از دیروزم که بردمت برای قد و وزن باز محیط اونجا رو میبینی کلی گریه میکنی.زنه نفهمید چطور قد تو گرفت.ولی رو مرزی،وزنت11.قدتم87.نمیدونم چی بهت بدم که کمی بالا بیای.خسته شدم..... بگذریم از دیروز باهم دکتر بازی میکنیم شاید کمی ترست بریزه،آرایش بازی هم میکنیم برای ترس از آرایشگاه،چند وقته از دست گریه های تو نبردمت سلمونی،حالا اینهفته برنامه داریم،خدا رحم کنه به ما ...
5 مهر 1394

قربانی

این چه امتحان وآزمایشی بودکه خدا از بنده اش گرفت؟قربانی فرزند؟هر چی فکر میکنم فلسفه ایk آزمایش تو مغز کوچیکم نمیگنجه.. بدتر از اون وضع پدر و مادر ،ابراهیم وساره،چطور خودشون رو راضی کردن؟ یعنی اگه گوسفندی فرستاده نمیشد باید هر سال کودکی ذبح میشد؟ وای هر چی که فکر میکنم بدتره اوضاعم... قربون مهربونی خدا که دلش نیومد: عیدتون مبارک..دختر دارها برین به مناسبت این جشن گوش کوچولوهارو سوراخ کنین. ایشالله کباب خوری همه به راه باشه...ما که رفتیم خونه بابابزرگ حسین ...
1 مهر 1394

ومهری دیگر

باز آمد بوی ماه مدرسه نمیدونم چرا برای من امسال زیاد حال وهوای مدرسه وذوق قلقلک های خاطرات گذشته نیست. اما مهر به همه مهربانان پر مهر مبارک باشه. امروز تو خبرها وقتی دیدم چندتا از بچه ها گریه میکردن اینقد غصه ام گرفت،یعنی نیکانم 5سال بعد میتونه بره تنها مدرسه؟از الان من غصه دارم.بهتره بگم من میتونم بدون نیکان بمونم؟؟؟ ایشالله سال خوب وخوش وپر از موفقیت برای همه بچه ها باشه   ...
31 شهريور 1394

ای بابا

کار بد میکنی وبهت میگم برات اخم میکنم وتو فورا میگی مامان بخند... بعد از کارهای بدت تا میام اخم کنم خودت اخمهاتو تو هم میکشی ومن از این کارت فورا خنده ام میگیره... هر کاری میکنی که خوشایندت نباشه میگی ای بابا...خیلی قشنگ ادا میکنی... هر وقت پیشت میشینم بازوهامو بغل میکنی وخیلی ملایم نوازشم میکنی وصورتتو بهش میچسبونی..آخ که میرم فضا اساسی.. خیلی هله هوله خور شدی واین تقصیر منه که برات محدودیت نمیذارم.اساسی غذا رو گذاشتی کنار. 3روزه که یه بار تو شورتت بارون میاد باید دنبال علتش باشم که ترسیدی یا از بازیگوشی وفراموشیته... عاشقانه ای  اینکه از ازل بوده ای وتا ابد میمانی معصو...
31 شهريور 1394

خستگی

پسرکم این چند وقت خیلی با لب تاب ور میری .خیلی زیاد....اصلا اجازه نمیدی سمتش برم....کارها زیاد شده...شبم از فرط خستگی دل ودماغشو ندارم که بعد خابت بیام سراغ نت....واسه همین دل و دماغ عکسم ندارم...کلا رفتم تو فاز بیحالی.... شمام که شیطونتر شدی،کمی بهتر شدی وتو مهمونیها با آدم راه میای،فقط باید من دور وبرت باشم وگرنه کولاک میکنی...خیلی شیرین زبون شدی وکلمه هایی میگی که از تعجب میمونم...میدونم که همه هم سن وسالهات مثه تو بلبلن....خدا حفظتون کنه..... ...
29 شهريور 1394

تولد گل محمد

دیروز تو حیاط بابابزرگ حسین تولد داشتیم،تولد محمد که ما بهش میگیم گل محمد،البته خواهرش حنانه هم باهاش همراهی میکرد،چون حیاط بابابزرگی بزرگ بود از ما درخواست کردن که حیاطمون رو در اختیارشون بذاریم،البته بابای محمد پسرعمه من میشه. کلی خوش گذشت البته شمام کمی اذیت کردی.ولی وسطهاش خوب شدی و رو ایوان بازی کردی،خیلی گرم بود.خیلی هم شلوغ بود.عین یه مجلس نامزدی.بماند که کل حیاط بهم ریخت شمام هر از چندی میرفتی تو جایگاهشون میشستی،انگار که تولد شما بوده.منم از فرصت استفاده کردم وچند تا عکس ازت انداختم.برات میذارم عشقم   ...
21 شهريور 1394

یه مسافرت خوب

پسر مامان حدود یه هفته ای ما با خاله معصوم وپارسایی رفتیم قزوین خونه خاله زری.سفر خوبی بود.برای اولین بار بدون بابایی وبه مدت طولانی.خوب بود وخوش گذشت. با اینکه تو مرحله حذف پوشک بودیم واین منو مضطرب میکرد ولی با یه غافلگیری جذاب شما بعد24روز تلاش مستمر دیگه گفتی که جیش دارم و این خونه خاله زری اتفاق افتاد ومنم کلی ذوق مرگ شدم.گرچه از وقتی پا تو28ماهگی گذاشتی کم کم زمانهای جیش طولانی تر شد وکنترلت بهتر شد وهمینکه این موضوع رو به بابامهدی گفتم اونم کلی حق به جانب که دیدی به بچم فشار آوردی وزود اقدام کردی باباته دیگه.همه به همین شیوه عمل میکنن. تو سفر کلا بچه خوبی بود،عاشق پارک کنار خونه خاله بودی واسمشم گذاشته بودی پارک جنگلی....
19 شهريور 1394