نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

دخمل مامان

پسرکم عاشق اینی که شال مامان رو بذاری سرت وتو خونه بچرخی.اولین بارم شال عمه جون رو گذاشتی سرت ،خیلی بهت میاد میشی عین دخملها.دخمل مامان دوستت دارم یه دنیا بلکه بیشتر با اون مژه های بلندت عاشقتم ...
28 مهر 1393

یه اولی

پسرم بعد17ماه برای اولین بار بابا مهدی بردتت دستشویی وتمیزت کرد،اینقد ذوق زده شدم.شاید جالب نباشه ولی واسه من خیلی لذت بخش بود. قبل مریضیت هم رفتیم عروسی خیلی خوب بود.یعنی 45دقیقه با بابا مهدی بودی وکلی هم بهت خوش گذشت چون هر چی نقل رو سر عروس ودوماد ریخته بودن رو جمع کردی وبا دیدن من شاکی هم شدی که چرا دعوات کردم آهان فقط یه بار هم بابامهدی موفق شده بود بخوابوندت،اونم تو5یا6ماهگی. ولی دستشویی خیلی حال داد   شیرینم تمام هستیم لذت امروزمان از وجود گرم توست     ...
27 مهر 1393

یه اولی

پسرم بعد17ماه برای اولین بار بابا مهدی بردتت دستشویی وتمیزت کرد،اینقد ذوق زده شدم.شاید جالب نباشه ولی واسه من خیلی لذت بخش بود. قبل مریضیت هم رفتیم عروسی خیلی خوب بود.یعنی 45دقیقه با بابا مهدی بودی وکلی هم بهت خوش گذشت چون هر چی نقل رو سر عروس ودوماد ریخته بودن رو جمع کردی وبا دیدن من شاکی هم شدی که چرا دعوات کردم آهان فقط یه بار هم بابامهدی موفق شده بود بخوابوندت،اونم تو5یا6ماهگی. ولی دستشویی خیلی حال داد   شیرینم تمام هستیم لذت امروزمان از وجود گرم توست     ...
27 مهر 1393

مریضی پسرکم

پسرکم از دیشب حالت خوب نیست،گمونم سرمای بابامهدی به تو سرایت کرده،دیشب 2شب با گریه پاشدی وتا نیم ساعت یه ریز اشک ریختی،طوریکه نمیتونستی شیر بخوری.به زور آرروم شدی تا اینکه 4.30دوباره شروع کردی ولی اینبارتنت کوره آتیش بود خواستم بهت قطره بدم نخوردی از بس که وامونده تلخه،به زور دادم هر چی شیر خورده بودی بالا آوردی تموم لباس،پتو،روتختی همه داغون. صبحم با لرز شدید بیدارشدی بالاخره قطره رو شیرینش کردم دادم خوردی وهمچنان تب داری تا به الان ودماغتم به راه.تو این حاگیر واگیر یه دندون آسیاب دیگه درست مقابل اون یکی وجلوی دندونت داره بالامیاد.3تا باهم،کلافه ات کرده،الانم به زور دیفن خوابیدی. عسل مامان زود خوب شو که من اصلا طاقت مریضیتو ندارم. ...
24 مهر 1393

مریضی پسرکم

پسرکم از دیشب حالت خوب نیست،گمونم سرمای بابامهدی به تو سرایت کرده،دیشب 2شب با گریه پاشدی وتا نیم ساعت یه ریز اشک ریختی،طوریکه نمیتونستی شیر بخوری.به زور آرروم شدی تا اینکه 4.30دوباره شروع کردی ولی اینبارتنت کوره آتیش بود خواستم بهت قطره بدم نخوردی از بس که وامونده تلخه،به زور دادم هر چی شیر خورده بودی بالا آوردی تموم لباس،پتو،روتختی همه داغون. صبحم با لرز شدید بیدارشدی بالاخره قطره رو شیرینش کردم دادم خوردی وهمچنان تب داری تا به الان ودماغتم به راه.تو این حاگیر واگیر یه دندون آسیاب دیگه درست مقابل اون یکی وجلوی دندونت داره بالامیاد.3تا باهم،کلافه ات کرده،الانم به زور دیفن خوابیدی. عسل مامان زود خوب شو که من اصلا طاقت مریضیتو ندارم. ...
24 مهر 1393

این روزهای تو....

پسرم از کجا شروع کنم که بتونم همه مطالب رو بنویسم.از روزمرگی هات بگم که صبحها تا11.11.30در خواب نازی.بعد بلند شدن ونظافت مختصری صبحونه میخوری.یه چای کوچیک واگه حلواشکری بود چند تکه از اون اگه نه یه لقمه کوچیک نون وپنیر.بعد شروع میکنی به شیطنت.البته چه عرض کنم خرابکاری خونه.یعنی هر کی خونمون بیاد بهتره که سرش پایین باشه وگرنه حتما چلاق میشه.تو میریزی ومنم پشتت در حال جمع کردن. بابایی ساعت 12.30میاد برای ناهار واگه شانس بیاریم شما اونروز حالت خوب باشه وگرنه از اول غذا گریه وداد واسه شیر تا غذا تموم بشه،بهونه الکی تا بابا یه نیم ساعت چرت بزنه دقیقا اوج گریه ولجبازیهاته.الکی جیغ میکشی،گریه میکنی وهمین که بابات بلند میشه شما آروم میشی. ...
22 مهر 1393

این روزهای تو....

پسرم از کجا شروع کنم که بتونم همه مطالب رو بنویسم.از روزمرگی هات بگم که صبحها تا11.11.30در خواب نازی.بعد بلند شدن ونظافت مختصری صبحونه میخوری.یه چای کوچیک واگه حلواشکری بود چند تکه از اون اگه نه یه لقمه کوچیک نون وپنیر.بعد شروع میکنی به شیطنت.البته چه عرض کنم خرابکاری خونه.یعنی هر کی خونمون بیاد بهتره که سرش پایین باشه وگرنه حتما چلاق میشه.تو میریزی ومنم پشتت در حال جمع کردن. بابایی ساعت 12.30میاد برای ناهار واگه شانس بیاریم شما اونروز حالت خوب باشه وگرنه از اول غذا گریه وداد واسه شیر تا غذا تموم بشه،بهونه الکی تا بابا یه نیم ساعت چرت بزنه دقیقا اوج گریه ولجبازیهاته.الکی جیغ میکشی،گریه میکنی وهمین که بابات بلند میشه شما آروم میشی. ...
22 مهر 1393

نفس در نفس

پسرکم عزیزمادر،شیرینی زندگیم باتو چه زیبا میبینم جهان را.با توچقدر قشنگ است دیدن آسمان ابری وبارانی.دیدگانم خیس میشوند اما نه با باران بلکه از شوق وشعف بزرگ شدنت،بالندگیت،جان گرفتن ودل دادنت مادری شبها با نگاه به صورت معصومت خواب از من فراری میشود میدانی چرا؟چون میداند که یارای مقابله با پلکهایم ندارد که از شوق روی تو باز باز است شیطنتهایت شیرین است ومن با دیدن بازیهایت غرق لذت میشوم ودر دل آرزو میکنم که مانند شیطنتهایت همیشه شاد وسر زنده باشی معصومم چه شیرین است نوازش جسم خسته ام با دستان گرم وکوچکت وقتی که نیمه های شب از وجودمیمکی وبا آن انگشتان کوچکت جانم را مینوازی،آرام ونرم.این حس را فقط مادرانیکه از شیره جان خود به کو...
20 مهر 1393

نفس در نفس

پسرکم عزیزمادر،شیرینی زندگیم باتو چه زیبا میبینم جهان را.با توچقدر قشنگ است دیدن آسمان ابری وبارانی.دیدگانم خیس میشوند اما نه با باران بلکه از شوق وشعف بزرگ شدنت،بالندگیت،جان گرفتن ودل دادنت مادری شبها با نگاه به صورت معصومت خواب از من فراری میشود میدانی چرا؟چون میداند که یارای مقابله با پلکهایم ندارد که از شوق روی تو باز باز است شیطنتهایت شیرین است ومن با دیدن بازیهایت غرق لذت میشوم ودر دل آرزو میکنم که مانند شیطنتهایت همیشه شاد وسر زنده باشی معصومم چه شیرین است نوازش جسم خسته ام با دستان گرم وکوچکت وقتی که نیمه های شب از وجودمیمکی وبا آن انگشتان کوچکت جانم را مینوازی،آرام ونرم.این حس را فقط مادرانیکه از شیره جان خود به کو...
20 مهر 1393