نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

محرم ماه حسین

پسرکم امشب اول محرم سال 1436 هجری قمریه.محرم ماه حسین،ماه خون،ماه حق بر باطل عزیز مادر تو دنیای امروز ما خیلی حرف از تمدن وتجدده؟خیلی با کلاسیه اگه ادعای جدایی از دین رو داشته باشی،خیلی افتخاره اگه تو جمعی بشینی وتا میتونی پشت این واون بگی واونوقت سر آخر همه چی رو گردن دین بندازی.نمیدونم تا ایام بزرگی تو چطور میشه؟دنیا با این نابسامانی وهرج ومرج تا کجا پیش میره ولی من تمام سعیم بر اینه که تو عاقلانه وهوشمندانه خدای خودت رو،دینت رو،مذهبت رو بشناسی وبهش احترام بذاری. پسر نازنینم دین وسیاست اگرچه ساز باهم بودن میزنن ولی خیلی از هم دورن وبه نوعی میشه گفت ضد همن.هیچ وقت اجازه نده یه مشت سیاسیون افراطی دینت روازت جدا کنن واونقدر هم در دین...
4 آبان 1393

این روزهای تو....

پسرکم توشیرین شدی وهر روز بر این شیرینی افزوده میشه.دیگه راحت میشه تشخیص داد که امروز حالت خوبه یا یه جات درد میکنه چون روزهای بدحالیت بیقراری وروزهای خوبیت شاد وسر زنده. واما تصمیم مامان برای اینکه به هر دو خونواده برسیم.تصمیم گرفتم شنبه تاسه شنبه باهم باشیم وتوخونه خودمون،چهارشنبه بریم خونه پدر جون درگاهی وتا غروب پنج شنبه اونجا رو به مقصد خونه باباجون حسینی ترک کنیم تا شب جمعه.اینجوری دیگه از باز وبستن ساک ولباس راحت میشیم. این هفته رو همین جوری گذروندیم.اول خونه بابا محمد که خوب بود واونجا برای اولین بار کنار فریزرشون موندی وگفتی بستی یعنی بستنی میخوام وماکلی ذوق کردیم مخصوصا عمه مینا که چون اول اون بهت داد دیگه تا الان هر وقت عکس عم...
3 آبان 1393

این روزهای تو....

پسرکم توشیرین شدی وهر روز بر این شیرینی افزوده میشه.دیگه راحت میشه تشخیص داد که امروز حالت خوبه یا یه جات درد میکنه چون روزهای بدحالیت بیقراری وروزهای خوبیت شاد وسر زنده. واما تصمیم مامان برای اینکه به هر دو خونواده برسیم.تصمیم گرفتم شنبه تاسه شنبه باهم باشیم وتوخونه خودمون،چهارشنبه بریم خونه پدر جون درگاهی وتا غروب پنج شنبه اونجا رو به مقصد خونه باباجون حسینی ترک کنیم تا شب جمعه.اینجوری دیگه از باز وبستن ساک ولباس راحت میشیم. این هفته رو همین جوری گذروندیم.اول خونه بابا محمد که خوب بود واونجا برای اولین بار کنار فریزرشون موندی وگفتی بستی یعنی بستنی میخوام وماکلی ذوق کردیم مخصوصا عمه مینا که چون اول اون بهت داد دیگه تا الان هر وقت عکس عم...
3 آبان 1393

بوس صدادار

پ سرکم این روزها کارت شده به همه بوس بدی اونم از نوع باصدا.میگم بوس بفرست برای بابا همچین عاشقانه لباتو غنچه میکنی وهی پشت هم میبوسی.دیگه بوست از نوع چسبنده ودهن گشاد در اومده.یه دنیاییه وقتی میبوسی،دنیایی پر از عشق وعاطفه. هزار بار خداروشکر میکنم که تو هستی.آهان یه چیز دیگه که یاد گرفتی بهت میگم آشغالو بندار تو سطل آشغال میبری میندازی تو ظرفشویی وکلی برای خودت کف میزنی وذوق میکنی. من چطور بگم که عاشقتم.چطور بگم که نفسم به نفس تو بنده.چطور بگم که فکر نبودنت تموم استخونمو میلرزونه.چطور بگم که آسمون وزمین وآب وخاک همه ناچیزن در برابر وسعت عشق من به تو ...
28 مهر 1393

بوس صدادار

پ سرکم این روزها کارت شده به همه بوس بدی اونم از نوع باصدا.میگم بوس بفرست برای بابا همچین عاشقانه لباتو غنچه میکنی وهی پشت هم میبوسی.دیگه بوست از نوع چسبنده ودهن گشاد در اومده.یه دنیاییه وقتی میبوسی،دنیایی پر از عشق وعاطفه. هزار بار خداروشکر میکنم که تو هستی.آهان یه چیز دیگه که یاد گرفتی بهت میگم آشغالو بندار تو سطل آشغال میبری میندازی تو ظرفشویی وکلی برای خودت کف میزنی وذوق میکنی. من چطور بگم که عاشقتم.چطور بگم که نفسم به نفس تو بنده.چطور بگم که فکر نبودنت تموم استخونمو میلرزونه.چطور بگم که آسمون وزمین وآب وخاک همه ناچیزن در برابر وسعت عشق من به تو ...
28 مهر 1393

دخمل مامان

پسرکم عاشق اینی که شال مامان رو بذاری سرت وتو خونه بچرخی.اولین بارم شال عمه جون رو گذاشتی سرت ،خیلی بهت میاد میشی عین دخملها.دخمل مامان دوستت دارم یه دنیا بلکه بیشتر با اون مژه های بلندت عاشقتم ...
28 مهر 1393

دخمل مامان

پسرکم عاشق اینی که شال مامان رو بذاری سرت وتو خونه بچرخی.اولین بارم شال عمه جون رو گذاشتی سرت ،خیلی بهت میاد میشی عین دخملها.دخمل مامان دوستت دارم یه دنیا بلکه بیشتر با اون مژه های بلندت عاشقتم ...
28 مهر 1393

یه اولی

پسرم بعد17ماه برای اولین بار بابا مهدی بردتت دستشویی وتمیزت کرد،اینقد ذوق زده شدم.شاید جالب نباشه ولی واسه من خیلی لذت بخش بود. قبل مریضیت هم رفتیم عروسی خیلی خوب بود.یعنی 45دقیقه با بابا مهدی بودی وکلی هم بهت خوش گذشت چون هر چی نقل رو سر عروس ودوماد ریخته بودن رو جمع کردی وبا دیدن من شاکی هم شدی که چرا دعوات کردم آهان فقط یه بار هم بابامهدی موفق شده بود بخوابوندت،اونم تو5یا6ماهگی. ولی دستشویی خیلی حال داد   شیرینم تمام هستیم لذت امروزمان از وجود گرم توست     ...
27 مهر 1393

یه اولی

پسرم بعد17ماه برای اولین بار بابا مهدی بردتت دستشویی وتمیزت کرد،اینقد ذوق زده شدم.شاید جالب نباشه ولی واسه من خیلی لذت بخش بود. قبل مریضیت هم رفتیم عروسی خیلی خوب بود.یعنی 45دقیقه با بابا مهدی بودی وکلی هم بهت خوش گذشت چون هر چی نقل رو سر عروس ودوماد ریخته بودن رو جمع کردی وبا دیدن من شاکی هم شدی که چرا دعوات کردم آهان فقط یه بار هم بابامهدی موفق شده بود بخوابوندت،اونم تو5یا6ماهگی. ولی دستشویی خیلی حال داد   شیرینم تمام هستیم لذت امروزمان از وجود گرم توست     ...
27 مهر 1393

مریضی پسرکم

پسرکم از دیشب حالت خوب نیست،گمونم سرمای بابامهدی به تو سرایت کرده،دیشب 2شب با گریه پاشدی وتا نیم ساعت یه ریز اشک ریختی،طوریکه نمیتونستی شیر بخوری.به زور آرروم شدی تا اینکه 4.30دوباره شروع کردی ولی اینبارتنت کوره آتیش بود خواستم بهت قطره بدم نخوردی از بس که وامونده تلخه،به زور دادم هر چی شیر خورده بودی بالا آوردی تموم لباس،پتو،روتختی همه داغون. صبحم با لرز شدید بیدارشدی بالاخره قطره رو شیرینش کردم دادم خوردی وهمچنان تب داری تا به الان ودماغتم به راه.تو این حاگیر واگیر یه دندون آسیاب دیگه درست مقابل اون یکی وجلوی دندونت داره بالامیاد.3تا باهم،کلافه ات کرده،الانم به زور دیفن خوابیدی. عسل مامان زود خوب شو که من اصلا طاقت مریضیتو ندارم. ...
24 مهر 1393