نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

عشق ناتمام

روز وشب کارم این شده که بهت عشق بدم.عشقی جاودانه که قبل تو هیچ درکش نکرده بودم ومطمئنم که هیچ وقت عین این عشق نخواهد اومد. من عاشق شدم،عاشق موجودی که وجودش از منه،ازهمسرمه ومن عاشق خودمون شدم. من عاشق شدم وبدون هیچ واهمه ای اقرار میکنم.میدونم که عشقم ابدیست وباور دارم که این عشق از ازل بوده. هر روز که میگذره دیوونه وار دوستت میدارم....هر روز که میگذره بهت بیشتر وابسته میشم....عشق قشنگم همیشه کنارم بمون و برام از شادی ها بخون که خودت قصه زیبای رویاهای منی.دوستت دارم پسرم ...
18 شهريور 1393

تجربه

دوستای گلم. هیچ میدونین ما چه بچه های باهوشی داریم؟هیچ میدونین این وروجک های 80 سانتی چقد مارو درگیر خودشون میکنن. طبق شور ومشورتی که چند روز گذشته با دوست عزیزم افروز داشتم شکایت وگلایه از بدغذایی نیکان واینکه روز به روز بدتر میشه.دوستم گفت وقتی تو پیشش میگی این هیچی نمیخوره این میفهمه وبه همین جهت گارد تدافعی میگیره.تو پیشش ازش تعریف کن شاید جواب بده. واما من از اون روز به هر کی رسیدم گفتم نیکان اینقد خوب غذا میخوره وزیادم بهش گیر ندادم.الان 2روزه بزنم به تخته کمی بهتر شده ومقاومت نمیکنه.خداکنه ادامه دار باشه. عجب موجوداتی هستن این فسقلی ها ...
11 شهريور 1393

و اهم اخبار

روز گذشته بنده به همراه پسرم نیکان رهسپار کارگاه پدرمهدی شدیم.از آنجاییکه هوا با بارش اندکی که داشت کمی ملایم گشته بود واز آن حالت خفقان آور خارج از اینرو من وپسرک تصمیم گرفتیم به نزد همسری رفته ودر کنار گلهای بسیار زیبای کارگاه وگلخانه عکس بیندازیم. اما امان از دست پسرک شیطانم که آرزوی یک عکس زیبا را بر دل مادر نهاد ودایم در حال گریز از مرکز دوربین بود. حال چند عدد تصویر برای دلخوش کنک مادر در اینجا خواهیم نهاد. با تشکر   ...
11 شهريور 1393

پسر

پسر که داشته باشی همش دلت قرصه که یکی هست که عاشقانه مامانشو دوست داره. پسر که داشته باشی همیشه مطمئنی که یکی پشتته وبهش افتخارمیکنی. پسر که داشته باشی همیشه عشق میکنی که تو خونه از بین صدها اسباب بازی یه راست سراغ توپ میره وباهاش سرگرم میشه ودیگه نیازی که یه عالمه وسایل خاله بازی براش بخری. پسر که داشته باشی همیشه خیالت راحته که اگه تنها بره بیرون چشم طمع کسی دنبالش نیست وراحت میتونی سرت رو رو بالیش بذاری. پسرکه داشته باشی همیشه دلت میخواد دنبال رنگهای آبی واسه وسایلش باشی ودنبال یه تیپ تاپ براشی. پسرکه داشته باشی،گفتم پسر.......همیشه آرزوته که تا همیشه مثه الان عاشت باشه ولحظه ای ازت جدانشه ولی حیف که ذات مر...
9 شهريور 1393

فکر

مامان گل سلام الان که این پست رو میذارم شما کنارمن به خواب ناز بعدازظهری فرو رفتی ومنم از فرصت این سکوت استفاده کردم.دیشب یه مطلب تو وب دلسا جونی خوندم ویه جوابی که خاله معصوم مهرسایی داده بود،همین باعث شدکه منم به فکر فرو برم.فکر اینکه درآینده برای دنیای زیبای تو چه کار کنیم؟ مامانی تو دنیاییکه ما توش زندگی میکنیم اگرهم ازقصد وعمد بخواهیم تنها زندگی کنیم نمیشه،بدجوری همه چی به همه چی وابسته است وما آدمها اجتماعی و وابسته به هم. بیشتر وقتها بابامهدی میشینه واز خاطرات خوش کودکی که با عمو مصطفی داشته از شیطنتهاشون،از خرابکاریهاشون،ازبازیگوشیهاشون تعریف میکنه.خود من که بچه آخر خونه هستم وشدیدا وابسته به خونواده خصوصا به خاهرام. ما4ت...
8 شهريور 1393

پایان ماه 15

پسرم دیروزت قشنگترین خاطره زندگی ام بود. امروز تو زیباترین دقایق عمر من است. فردایت پر است از دلمشغولی برای آرزوهایت. عشقم پانزده ماه قشنگ،پانزده ماه پرمحتوا،پانزده ماه پر از برکت در کنارمان بودی وما به این برکت پر خیر هزاران بار شاکر حضرت حقیم. عاشقانه عاشقانه بگویم که عاشقانه دوستت دارم.   ...
5 شهريور 1393

پس پس خداحافظ

پسرم مفتخرم از این تریبون واز همین جا اعلام کنم که الان 3روزه که شما به کل پس پس رو فراموش کردی ،توییکه اینقد عاشق پستونک بودی ولحظه ای جدانمیشدی؛چندشبه که علاقه ای نشون نمیدادی ومنم پس پس رو قایم کردم.وتوهم هیچ سراغی ازشون نمیگیری.خداروشکر این یکی از دغدغه های من بود واسه ترکش البته دوعدد از این پس پس ها کمه چون یکی مهمون آب راه حموم شد یکی هم لای تخت ما گیر افتاده واما این روزهای شما 1.شیطنت هات بیشتر شده.مجبور شدم برای اینکه کل سرویس هام ناقص نشه دسته کابینت هارو در بیارم.میز ناهارخوری رو از تو آشپزخونه برداشتیم تا آقاراحت جولان بده.عاشق این هستی که قابلمه هامو بریزی بیرون بعد رو سرامیک غل بدی تا صداشون در بیاد   2.دیگ...
3 شهريور 1393

شبهای بیقراری

پسرم این شبها خیلی بد شدی.اصلا درست نمیخوابی ودایم در حال گریه هستی.با هر تکونت بهونه شیر میگیری ودیگه پستونکم قبول نداری.دیشب از اون شبهای بیقراریت بود،نمیدونم گشنه ات میشه یا الکی لجی. دیگه توان برام نمونده.تا صبح بیدارم ودر حال جابه جا کردنت وشیر دادنت.تورو خدا یه کم غذا بخور که شبها سیر باشی.باید با هزار جور کلکیه کم بهت غذا بدم.صبحونه که اصلا نمیخوری.ناهار د حد سه تا چهار قاشق نوک قاشق مرباخوری وشامم همینطور.فقط هندوانه وبستنی می خوری وچیزی که بهت ربطی نداره. خیلی خسته ام.تورو خدا روشت رو عوض کن.بیچاره بابات که نه شب خواب داره نه سر ظهر.دیشبم اومد تو پذیرایی خوابید.به ما رحم کن از دوستهای عزیز اگه تجربه ای دارین ممنون میشم منم در جر...
28 مرداد 1393

ثبت دقایق نفسم

وباز تماشای تبلیغ حیاط پدربزرگ یار جدانشدنی پسرم.اگه دوست داشتین بفرمایید ادامه اینبار از دریابیشتر خوشم اومد پسرم دریا با ان همه عظمتش در میان نگاه تو چون قطره ایست.عظمت نگاه آن چشمان سیاهت برای دریا بسی شگفت است. من تورامیپرستم وبه نگاهت اسیرم.همیشه در کنارم بمان واز دریا فقط این رابیاموز که دلی دریایی داشته باشی. نفسم،عمرم،شیرینم بارها گفته ام وبازمیگویم که دوستت دارم.میخواهم این را بدون گفتن بدانی ...
26 مرداد 1393

وخدا بزرگ است

پسرم بچه که بودم هر وقت به مشکلی بر میخوردم یا زمان امتحانهای ثلث میشد به نزد مادرم میرفتم واز او میخواستم ذکری،دعایی بگوید تا قلب پر از آشوبم آرام گیرد؛مادر مهربانم هم همیشه میگفت در شروع امتحانت بگو توکل برخدا توسل بر دوازده امام وچهارده معصوم.باگفتن این جمله آؤامش عمبقی به من دست میدادوهمیشه سربلند میشدم. بزرگتر شدم ومشکلات نیز بامن بزرگتر،باز نزد ومادر وتقاضای یک دعا وهمیشه میگویدخدا بزرگ است. بارها بزرگی خدارا در زندگی باچشمان کوچکم دیده ام.اما ... چند روز گذشته مسئله ای اتفاق افتاد که اگر توجه او به ما نبود اکنون در برزخی از مشکلات دست وپنجه نرم میکردیم.خدای ما بزرگ بود که دلش نخواست چند سالی را با یک تصمیم نابجا در رنج وپش...
23 مرداد 1393