نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

مریضی پسرکم

پسرکم از دیشب حالت خوب نیست،گمونم سرمای بابامهدی به تو سرایت کرده،دیشب 2شب با گریه پاشدی وتا نیم ساعت یه ریز اشک ریختی،طوریکه نمیتونستی شیر بخوری.به زور آرروم شدی تا اینکه 4.30دوباره شروع کردی ولی اینبارتنت کوره آتیش بود خواستم بهت قطره بدم نخوردی از بس که وامونده تلخه،به زور دادم هر چی شیر خورده بودی بالا آوردی تموم لباس،پتو،روتختی همه داغون. صبحم با لرز شدید بیدارشدی بالاخره قطره رو شیرینش کردم دادم خوردی وهمچنان تب داری تا به الان ودماغتم به راه.تو این حاگیر واگیر یه دندون آسیاب دیگه درست مقابل اون یکی وجلوی دندونت داره بالامیاد.3تا باهم،کلافه ات کرده،الانم به زور دیفن خوابیدی. عسل مامان زود خوب شو که من اصلا طاقت مریضیتو ندارم. ...
24 مهر 1393

این روزهای تو....

پسرم از کجا شروع کنم که بتونم همه مطالب رو بنویسم.از روزمرگی هات بگم که صبحها تا11.11.30در خواب نازی.بعد بلند شدن ونظافت مختصری صبحونه میخوری.یه چای کوچیک واگه حلواشکری بود چند تکه از اون اگه نه یه لقمه کوچیک نون وپنیر.بعد شروع میکنی به شیطنت.البته چه عرض کنم خرابکاری خونه.یعنی هر کی خونمون بیاد بهتره که سرش پایین باشه وگرنه حتما چلاق میشه.تو میریزی ومنم پشتت در حال جمع کردن. بابایی ساعت 12.30میاد برای ناهار واگه شانس بیاریم شما اونروز حالت خوب باشه وگرنه از اول غذا گریه وداد واسه شیر تا غذا تموم بشه،بهونه الکی تا بابا یه نیم ساعت چرت بزنه دقیقا اوج گریه ولجبازیهاته.الکی جیغ میکشی،گریه میکنی وهمین که بابات بلند میشه شما آروم میشی. ...
22 مهر 1393

این روزهای تو....

پسرم از کجا شروع کنم که بتونم همه مطالب رو بنویسم.از روزمرگی هات بگم که صبحها تا11.11.30در خواب نازی.بعد بلند شدن ونظافت مختصری صبحونه میخوری.یه چای کوچیک واگه حلواشکری بود چند تکه از اون اگه نه یه لقمه کوچیک نون وپنیر.بعد شروع میکنی به شیطنت.البته چه عرض کنم خرابکاری خونه.یعنی هر کی خونمون بیاد بهتره که سرش پایین باشه وگرنه حتما چلاق میشه.تو میریزی ومنم پشتت در حال جمع کردن. بابایی ساعت 12.30میاد برای ناهار واگه شانس بیاریم شما اونروز حالت خوب باشه وگرنه از اول غذا گریه وداد واسه شیر تا غذا تموم بشه،بهونه الکی تا بابا یه نیم ساعت چرت بزنه دقیقا اوج گریه ولجبازیهاته.الکی جیغ میکشی،گریه میکنی وهمین که بابات بلند میشه شما آروم میشی. ...
22 مهر 1393

نفس در نفس

پسرکم عزیزمادر،شیرینی زندگیم باتو چه زیبا میبینم جهان را.با توچقدر قشنگ است دیدن آسمان ابری وبارانی.دیدگانم خیس میشوند اما نه با باران بلکه از شوق وشعف بزرگ شدنت،بالندگیت،جان گرفتن ودل دادنت مادری شبها با نگاه به صورت معصومت خواب از من فراری میشود میدانی چرا؟چون میداند که یارای مقابله با پلکهایم ندارد که از شوق روی تو باز باز است شیطنتهایت شیرین است ومن با دیدن بازیهایت غرق لذت میشوم ودر دل آرزو میکنم که مانند شیطنتهایت همیشه شاد وسر زنده باشی معصومم چه شیرین است نوازش جسم خسته ام با دستان گرم وکوچکت وقتی که نیمه های شب از وجودمیمکی وبا آن انگشتان کوچکت جانم را مینوازی،آرام ونرم.این حس را فقط مادرانیکه از شیره جان خود به کو...
20 مهر 1393

نفس در نفس

پسرکم عزیزمادر،شیرینی زندگیم باتو چه زیبا میبینم جهان را.با توچقدر قشنگ است دیدن آسمان ابری وبارانی.دیدگانم خیس میشوند اما نه با باران بلکه از شوق وشعف بزرگ شدنت،بالندگیت،جان گرفتن ودل دادنت مادری شبها با نگاه به صورت معصومت خواب از من فراری میشود میدانی چرا؟چون میداند که یارای مقابله با پلکهایم ندارد که از شوق روی تو باز باز است شیطنتهایت شیرین است ومن با دیدن بازیهایت غرق لذت میشوم ودر دل آرزو میکنم که مانند شیطنتهایت همیشه شاد وسر زنده باشی معصومم چه شیرین است نوازش جسم خسته ام با دستان گرم وکوچکت وقتی که نیمه های شب از وجودمیمکی وبا آن انگشتان کوچکت جانم را مینوازی،آرام ونرم.این حس را فقط مادرانیکه از شیره جان خود به کو...
20 مهر 1393

ملاقات بادکتر شرفی

پسرم امروز برای اولین بار رفتیم پیش دکتر شرفی .میگن دکتر خوبیه.آخه دکتر خودت همیشه میگه همه چی خوبه.در ضمن الان یه مدته که جوشهای ریزی رو آرنجت ورو ران پاهات زده ونشونه آلرژی وحساسیته.به چه چیزی نمیدونم؟ دکتر خودت پماد داد خوب نشد گفتم ببینم نظر این دکتر چیه که اینم فعلا یه پماد ساختنی داد وگفت فعلا چیزهایی که فکر میکنی آلرژی زاست کمتر بهت بدم.خدا کنه بهتر شی وگرنه باید یه سر دکتر پوستم بریم.گرچه یه بارم رفتیم ولی پمادش بهت حساسیت داد وگذاشتم کنار. وزنت با لباس10.200شده وقدت78.خداروشکر امیدوار کننده بود.حالا یه شربتم نوشته گفته خوبه.خدا کنه یه کم اوضاع دست وصورت وپاهات بهتر بشه نفس مامان عشقم همه زندگی ما شدی ومن وبابایی همه جونم...
16 مهر 1393

این روزهای تو....

پسرم امروز مصادف بود با عید قربان،عید حاجی ها،عید قربانی،قربانی نفس سرکش. اگه قمری حساب کنیم درست چهار سال پیش یعنی 27آبان 89 منو وبابا مهدی جشن عروسیمون بود.چه سال خوب وپر خاطره ای. این چند روز به یمن تعطیلی عید عمو وزن عمو از تهران اومدن پیش ما.عمو جون الهه جونی زحمت کشیدن یه ماشین خیلی خوشگل برات خریدن.دستشون درد نکنه.عمو خیلی دوستت داره وهر بار مارو با هدیه های قشنگش شرمنده میکنه.خوش بحالت با این عمو وزن عمو.عکسشو برات میذارم تا اگه یه زمانی خرابش کردی دلت بسوزه که چرا خوب نگهش نداشتی البته سالگرد عقدشونم بود که یه کباب اساسی مهمونمون کردن وما از اینجا بهشون تبریک میگیم ومیگیم که الهی همیشه خوشبخت باشین. البته از روشنش خیلی میتر...
14 مهر 1393

هشتمین مروارید

پسرکم   یه هفته خیلی بد غذاشدی واز جمعه احساس میکردم تو کامت آفت زدی ومتورم قرمز بود ولی امشب دیدم سفیده.دست کشیدم دیدم بعله دندونه اونم آسیاب.بمیرم که چقد اذیت میشی.
10 مهر 1393

هشتمین مروارید

پسرکم   یه هفته خیلی بد غذاشدی واز جمعه احساس میکردم تو کامت آفت زدی ومتورم قرمز بود ولی امشب دیدم سفیده.دست کشیدم دیدم بعله دندونه اونم آسیاب.بمیرم که چقد اذیت میشی.
10 مهر 1393

پارک

امروز به افتخار یه هوای خوب ویه پسر خوب رفتیم پارک.خیلی بهت خوش گذشت.کلی بازی کردی ولی به غیر سرسره چیز دیگه ای مناسبت نبود.عیبی نداره کلی خوش گذشت. اینجا محو تماشای شیطنت بچه ها شدی و تعجب کردی اینجام داری از پله بالامیری واصلا بهم محل نمیکنی واینجا خسته از دوندگی به زور رو نیمکت نشوندمت.قربون اون چشمهای خوشگل ومژه های بلندت همیشه از خدا میخوام که شاد وسرزنده وخوش باشی. ...
6 مهر 1393