نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

شهریور وپایان 16ماهگی

پسر قشنگم ابین روزهای تو پر شده از شیطنتهای قشنگ بچه گانه.پرشده از صدای جیغ ودادوفریاد،پراز بازیهای قشنگ وپراز کلامهای به ظاهر بی معنی که فقط وفقط من وخودت میفهمیمش. شهریور گرم با تمام سختیهاش گذشت وجاشو به مهر خنک وپاییزی داد وتو هم برگی بر صفحه عمرت افزوده شد و وارد هفدهمین ماه زندگیت شدی. از این ماهت بنویسم که هنوز قشنگ حرف نمیزنی.جالبه بعضی کلمات رو که خوب بلدی یه دفعه از یادت میره مثه بابا که الان فقط میگی با،اوپ یا توپ که الان میگی باو.مامان که به کل یادت رفته وبا کلی خواهش والتماس یه بار میگی ومعلومه که بلدی واز تنبلی نمیگی. از خوردنت که چیزی نگم سنگینترم.هیچ چیزی رو با میل خودت نمیخوری مگر بستنی کیم که با انگشتات حتما باید ک...
6 مهر 1393

یه تجربه جدید دیگه

دوستای گلم دلم نیومد این تجربه رو به شما تقدیم نکنم.شایدم دوستای عزیزم خودشون این تجربه رو بدونن. مطمئنا همه مثه من نگران سیاهی دندونهای فرشته هامون بعداز خوردن قطره آهن هستین.از خیرشم نمیشه گذشت چون بعد تحقیقات فهمیدن 8درصد ضریب هوشی بچه ها بستگی به مصرف آهنشون داره. خواهر زاده ام الان 12سالشه.اون موقع خواهرم اینو پیش یه فوق تخصص کودکان تو قزوین میبرد آخه خواهرم قزوینه.بهش گفته بود بعد مصرف قطره یه پنبه رو آغشته به چای تلخ کن بکش رو دندوناش.خواهرمم با این کار نذاشت ذره ای دندون خواهر زاده ام سیاه شه حالا یا جنس دندونه یا این شیوه موثره. حالا شمام این کارو بعد قطره انجام بدین چون هرچی سعی کنی بریزی توحلقش باز میاره تو دهنش.این کارو بکنین و...
3 مهر 1393

زندگی

پسرم دیشب باخودم فکر میکردم که اگه یه روزی پیرشدم چی میشه؟ اگه اونموقع نتونم مثه الان سرپا وسالم باشم چی میشه؟ الان تمام فکر وذهنم به اینه که تو بزرگ شی ومن لحظه لحظه با توبودن رو ذره ای از دست ندم وآرزوهام همه در وجود تو خلاصه میشه. به این فکر میکردم که تو اون دوران یعنی من باید منتظر مرگ باشم؟چون مرحله بعدی زندگی پس از پیریه؟ وای چقد از این فکرم ترسیدم.حس کردم تنم یخ زد.به این فکر کردم که وقتی بهت میگن الهی به پیری برسی چه دعای خوبیه چون خیلی ها قبل رسیدن به این مرحله از دنیا میرن.پس چه دعای خوبی ولی ترس از پیری..... وای به این فکر کردم که چقد عمرم رو الکی هدر دادم وبی شک قشنگترین وبهترین ومفیدترین قسمتش حضور گرم وعاشقان...
2 مهر 1393

بوی ماه مدرسه

پسرکم امروز اول مهر سال 1393 روز تازگی،روز نو شدن دل وجان برای پذیرش علم وحقیقت.روز کیفها وکفشها ومانتوهای نو.روز بوی خوب وتازه دفترها وکتابها یادم میاد بابابزرگ حسینی مدیر مدرسه شهید علیپور بود ومنم به همین خاطر ذوق مدرسه رفتن م بیشتر.5سالم بودکه بابابزرگ منو با کلاس اولی ها نشوندتاجهشی بخونم ولی وسطهاش اداره فهمید وجلوگیری کرد ومن که کلی ذوق داشتم ودوست پیداکرده بودم دوباره خونه نشین شدم.دوباره کلاس اول ومعلممون خانم ایراندخت یه خانوم میانسال با پلکهای افتاده ومهربون.هیچ وقت یادم نمیره چهره اش،نگران نبودم چون اون موقع فکر میکردم مدرسه مال بابامه.همه باهام خوب بودن. چقد اون دوران شیرین بود.نمیدونم دوران شما چه حس وحالی دارین ؟ام...
1 مهر 1393

یه قرار خوب

امروز28شهریور93،یه روز نیمه ابری،من به همراه مامان ارسطو گلی قرارگذاشتیم که همو ببینیم.محل قرارمون شدساعت5.30پارک شهر.شماکه از خواب بعدازظهری خبری نبود به همین خاطر خودمون رو مشغول کردیم تا ساعت نزدیک قرار.آماده شدیم وزدیم بیرون که همزمان با خارج شدن ما از منزل هوا هم فکر کرد که باید بباره.اگه بدونین چه بارونی بود...... تویه پاساژ همدیگرو دیدیم.وای چقد هیجان انگیز بود.ماشالله عروسکمون مثه همیشه خوشگل وخوش تیپ مثه عکساش ومامانیشم مهربون سر زنده.موندیم تو این بارون کجا بریم که باهم فکری هم رفتیم نمایشگاه. بابامهدی تنها نشسته بود وسیل آب بود که تو غرفه اش سرازیر شده بود چون غرفه اش ابتدای نمایشگاهه. ماهم رفتیم تو ومطمئنم بابام از دیدن ارسطو ...
28 شهريور 1393

خاطره زایمان

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است پسرم شنبه به اتفاق عزیز اومدیم لاهیجان تا من آخرین نوبت دکترم رو برم.از اونجاییکه قرار شد بریم بیمارستان دولتی به دلیل اصرار زیاد دکتر درگاهی پسر عموی بابایی وخانومشم دکتر منه،خانوم دکتر گفتن که فردا شیقت بیمارستانشه وما میتونیم مقدمات زایمان رو بچینیم.وای که یهو کلی استرس گرفتم چون خودم رو برای یه هفته دیگه آماده کرده بودم.به بابایی خبر دادم واونم هل شد.با هماهنگی دکتر به همراه خاله معصوم وبابایی شب رفتیم بیمارستان چون دولتی باید شب قبلش اونجا باشی.کادر اونجا دلیل سزارین خواستن وگفتن سر کلاژجزو دلیل نمیشه ولی بعد فهمیدن که ما بند پ داریم قبول کردن. چی بگم از شب تا صبحش که یه ساعتم خو...
25 شهريور 1393

محض خنده

عشقم الان دو روزه که هروقت میبرمت دستشویی تصویر خودتو تو شیر اب میبینی وباهاش بای بای میکنی.برای اولین بار که فهمیدم کلی خندیدم. فعلا راحت شدم چون به همهچی کارداشتی از شیر آب گرفته تا سطل آشغال وبرس دستشویی همش باهم دعوا داشتیم. ...
25 شهريور 1393

روزمرگی های عشقم

عشقم که خسته از بازی و دوندگی در حال تماشای تبلیغه. آخ قربون خستگی وخمیازه ات عزیزم 2روزه که یاد گرفتی سبد اسباب بازیتو میذاری سرت وتو خونه میدوی وذوق میکنی اینم به افتخار پسرخاله عزیز آقا پارسا که نیکان خیلی شبیه بچگی های پارسا جونه اینم آقا نیکان خونه بابابزرگ بعد از خوردن بستنی ودر حال خونه تکونی البته به عشق آب بازی   ...
23 شهريور 1393

منو تو وتنهایی

پسرم این روزها وشبها بابایی تو نمایشگاه غرفه گرفته وروزها تو کارگاهه وشبها هم بعدشام میره غرفه که کارگرش بره استراحت واسه همین منو وتو تا 1شب تنها میمونیم وفقط باباروسر ناهار وشام میبینیم. تنهایی خیلی سخته ولی من وتو کلی باهم بازی وشادی میکنیم که تو جای خالی بابارو نفهمی. خدایا هیچ گاه جمع ما رو کم نکن وبر شادی ها وخوشی هاش ضرب بذار.
20 شهريور 1393