نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

پسرم همه هستی ام

همراهی

سلام پسرم ممنون که اینقدر با ماهمراهی وهم پایی.الان3روزه دنبال خونه ایم.تو این مدت هم همیشه باما بودی واصلا اذیت نکردی.فقط یه موقع هایی کلافه میشی که اونم بهت حق میدم. ازدیشب هم یاد گرفتی هر چی که به میلت نباشه سرت رو میدی عقب ومیگی نه نه نه.اینقد قشنگ وبه جا میگی که آدم کیف میکنه.امروز تو مشاوراملاکی خانوما بهت میگفتن بیا پیش ما وتوهم با ناز میگفتی نه نه نه واونام از خنده مردن. میوه های شل وآبدار رو بادستات میچلونی ووقتی هم بهت اخطار میدیم قشنگ توچشم مانگاه میکنی وبعدخیلی هنرمندانه دستاتو میمالی به موهات. مادری با اون دل کوچیک ومهربونت دعا کن یه خونه خوب پیدا کنیم.قیمتها وحشتناک بالاست. دل کوچکت به وسعت دریاست نیت تو به پاکی رویاس...
16 مرداد 1393

نیکان در گذر زمان

اینجا نیکانم بعد از بیرون اومدن از دستگاه واسه زردیشه.بچه ام غرق عرقه فدات شم واینجا بعد14ماه.قربون گردی صورتت که عاشقانه داری پیام میبینی. ...
14 مرداد 1393

توپ بازی

عاشق توپ بازی ومخصوصا توپ پلاستیکی هستی.امروز برات یه کفش خریدم که پاهات توش خیلی راحته چون مابقی کفشات جلو باز بودن.اینقد ذوق داشتی یه نیم ساعتی تئ پارکینگ توپ بازی کردی. عاشقتیم.وقتی بابا تو اون وضعیت دیدت حاضر بود بخوردت وهی میگفت اینقد کنده شدی که توپ بازی میکنی ؟فدای اون کفش خوشگلت بشم مامان ...
13 مرداد 1393

تعطیلات

سلام عزیزم قشنگم روزهایی که پشت سر گذشت تعطیلات عید فطر بود.روزهای بسیار شلوغ برای شهر وا ستان ما.اگه بگم حتی از تعطیلات عید نوروز هم شلوغ تر بود دروغ نگفتم.طبق روال گذشته، ما همیشه میزبان مهمانان عزیز،البته بیشتر پدربزرگ ها ومادربزرگها،خودمون هم جلوتر از بقیه میرفتیم خونشون. واما این روزهای شما؛روز عید فطر شما جشن دندونی دعوت بودی،دندونی امیرحسین کپل ،پسر دختردایی بابامهدی.جشنش تو تالارپدربزرگش بود ویه مهمونی خودمونی،اون روز شما پسر بسیار خوبی بودی واصلا اذیت نکردی.فقط یه بادکنک بود که هر وقت چشمت به اون میوفتاد از خود بیخود میشدی جیغ وداد که برام بیارینش.نمیدونم چرانمیترکید. روز بعد به اتفاق خونواده مامانی راهی ییلاقات رودسر شدیم.چه هوای...
11 مرداد 1393

عکس ومکث از زبان نیکانی

یه شانه به سر که بابا محمد واسم گرفته البته مریض بود وپدر جونی ازش مراقبت کرد ولی فوت کرد. اه چقد از این کار مامانم بدم میاد که یه زور میخواد ازم عکس بگیره.آخه من لختم مامانیییی اینجام کار خرابی کردم واز اونجاییکه عاشق تبلیغم مامانی اجازه داده ببینم بعد منو ببره بشوره.عاشق پیامم اونم در این حالت عاشق اینم که برم رو رختخواب واونجا دالی بازی کنم.وایییی عزیزجون نیاد یه وقت منو دعواکنه اینم بعد حموم پیرایشگاه.بازم تبلیغ اینم عکس داغ واسه امروز.موهام قشنگ شده مگه نه واینم خود خودم نیکان خان   ...
5 مرداد 1393

پایان ماه 14

پسرم،قشنگم،شیرینم،به سلامتی امروز وارد ماه پانزدهم زندگیت میشی وچهارده ماه شیرین رو به سلامتی پشت سر گذاشتی.عاشقتم عشق قشنگم. شیطون شدی ولی همچنان موافقم که شیطنتهات عاقلانه است چون اصلا اهل خطر نیستی،پله رو خوب میشناسی وکنارش میشینی وبی محابا نمیری،لبه تخت رو هم همینطور.اذیت تو کارت نیست عشقم. پریروز برای بار دوم آرایشگاه بردیمت اول خوب بودی ولی بعدآرایشگاه روی سرمان بود وتمام اهالی پیاده رو با خنده ودلسوزی ما را نظاره میکردنند ازوقتی که راه افتادی اذیت هات کمتر شده وسرگرمی هات بیشتر،باخودت مشغولی.روزی هزاربار میری توآشپزخونه وبرمیگردی.دیشب بابامهدی به من میگه این کیه اینور واسه خودش میگرده،ازدیدنت تو اون حالت غرق لذت میشه ومیگه گ...
5 مرداد 1393

شوقی دیگر

پسرم امروز تونستی مستقل وبدون تکیه گاه کل خونمون رو که میدونم برات به اندازه دنیا بزرگه باقدمهای کوچولوت فتخ کنی.آره.....از امروز یعنی 94/4/30شروع به راه رفتن کردی.چقدر ذوق میکنی وقتی میتونی بری تواتاقت واز اونجابیای تواتاق ما.چهاردست وپا خداحافط. چقدر شیرینه وقتی میبینم پسرم میره تو اتاقش ووقتی یواشکی میرم نگاهش میکنم میبینم میره تاوسط اتاق بعد دور میزنه وازاین حرکت به ظاهر بزرگش واسه خودش میخنده ومنم تودلم هزاربار قربون صدقه اش میرم. با اینکه بچه خوش برخوردی تو شلوغی هانیستی ولی باز همه دوستت دارن وباغرغرها وگریه هات تحملت میکنن ودایم قربون صدقه ات میرن وتو هم باشیرین کاری هات دل همه رو آّب میکنی. چشمک میزنی،موهات رو،دماغتو،گوشهاتو،پاهات...
31 تير 1393

یک دل سیر نیایش

انا انزلناه فی لیله القدر بارخدایا چقدر از تو دور شده ام ودر خود غرق خدای مهربانم چقدردورم ازتو.کاش انقدرغرق خودنباشم تابتوانم تورا ببینم،لمست کنم؛عاشقانه وملتمسانه التماست کنم وقدربدانم آنچه برایم مقدر کردی وازآنچه محروم. به حرمت این شبهای عزیز ازماغافل مباش،کوتاهی های مارا به بزرگیت ببخش. به حق قرآن محمدت پناه تمام کودکان دنیا ومخصوصا فرزند کوچکم باش وهرچه خیراست برایش رقم زن.آمین ...
25 تير 1393

ذکرخوب

عشقم چقدخوشحالم که تونستم یه کلمه قشنگ ومقدس رو بهت یاد بدم،کلمه ای آرامبخش ومعجزه گر.هروقت که تلویزیون قرآن پخش میکنه منم همراهش برات صلوات بلند میفرستم وتو نفس مامان ازدیروزبعد من صلوات میفرستی اونم این شکلی؛الللههه محح؛اینقد قشنگ این کلمه روتکرارمیکنی که من هربار غرق بوسه ات میکنم.خداروهزاربارشکر.دیگه قشنگ راه میری مخصوصا واسه بابامهدی وقتی تشویقت میکنه.امانمیشه گفت که دیگه راه افتادی چون بازم چهاردست وپا ترجیح داده میشه بعضی وقتا.خیلی جالبه که تموم اتفاقات شیرینت تو شب گل میکنه.یعنی شبها10به بعدتازه شیطنتهات گل میکنه.خیلی خوبه که هستی وما مدام به تو مشغولیم.همیشه باش.سالم وسلامت.الان که دارم اینومینویسم شماتوخواب نازی ومن منتظرمهمونهای گل...
24 تير 1393

عکس ومکث از زبان نیکانی

بذاریواشکی ببینم مامانم واسم چی مینویسه.اگه ازشیطونیهام بود پاکش کنم عجب هندونه شیرینی بابابزرگ خریده.دستش درد نکنه. وای چه کاری کردم.بهتره در برم تا کسی منو ندیده. خخخخخ این دکمه ای هستش که من اشتباهی دستم خورد،آخه میخواستم زیرشو ببینم حالاخودمو واسه مامانی لوس میکنم که دعوام نکنه.خخخخخخخخ اینم جایزه اون خرابکاری.دیدین چه مامانی دارم گرچه این دوتاعکس رفطی به موضوعات بالانداره ولی گذاشتم که بگم عزیزجون مرسی که واسه دندونم تو8ماهگی یه جشن کوچولو گرفتی. ...
22 تير 1393