نیکان جونمنیکان جونم، تا این لحظه 6 سال و 3 ماه و 24 روز سن دارد
قصه شیرین زندگی ماقصه شیرین زندگی ما، تا این لحظه 9 سال و 5 ماه و 28 روز سن دارد

پسرم همه هستی ام

پسرم

خدا نه برای خورشید ونه برای زمین بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد چشم به راه پاسخ است.

آرزویم این است

برگی از شاخ درخت خوشی ات کم نشود

شهد شیرین لبانت به غمی سم نشود

نرود پای مرادت به درون چاهی

دردباچهره زیبای تو همدم نشود

فرشته دوم

سلام.ما اومدیم با یه عالمه تاخیر اما با خبر خوش.... یه کوچولو توراه داریم. چیه؟ هنوز نمیدونیم. خوش اومدی عشق ما ️ ️ ️ ️ خیر...
15 مرداد 1397

تاخیر زیاد

خیلی وقته نتونستم ویا بهتره بگم دیگه حسش نیست بیام بنویسم. سرمون حسابی گرمه با شما .با بزرگ شدن شما.دیگه مردی شده ونمیشه اومد نوشت مثلا نیکان به فاطمه میگه شربیت دیگه میگه فاطمه. دیگه مردی شد لجباز.پسری شده باهوش وعاقل وبه همون اندازه اذیت کن. خداروشکر شکر که کنارمونی  وداریم بزرگ شدنت رو لحظه به لحظه حس میکنیم. شکر که سلامتی.شکر که ما باهمیم. بزرگترین دعای من برات عاقبت بخیری.سلامت جسم وجان.  
4 آبان 1395

فرمایش

یه روز برام داستان تعریف میکردی وهی یه بند حرف میزدی.دیگه حوصله ام سر رفت برگشتم...بهم میگی مامان دارم فرمایش میکنم...اونقد تعجب...من ...فرمایش....تو..... کافیه اندکی حس کنی که منو بابا مهدی داریم تند حرف میزنیم...سریع میگی مامان به بابا بگو خجالت بکش....دیگه بابا خجالت میکشه... کافیه تی وی فوتبال یا والیبال داشته باشه ...کل تایم بازی شمام توپ به پا زیر ورو میکنی خونه رو... با بابایی نماز مبخونی .بابایی برای اینکه شما یاد بگیری بلند وشمرده میخونه،دیروز دیدم سوره حمدو تا یه آیه مونده به آخرش بلدی وخوندی.کلی ذوق مرگ شدم. کافیه توجه ما به تی وی باشه وشمام حرف داشته باشی تهدیدمون میکنی که تی وی رو خراب میکنما..... میری دستشویی وخودت خو...
6 تير 1395

خستگی مامانی

سلام پسرم.پسرک لجباز وغر غروی من از کجا شروع کنم تا که این دل پر حرفم آروم بشه.اول شکر کنم به خاطر همه چیزهایی که دور وبرم هست و دارم.در سلامت کامل.زندگی آروم،شوهر خوب،پسر سالم وسرحال،خونواده دوست داشتنی ومهربون،سلامتی. ماه رمضونه دقیقاهشتم ماه رمضان.فقط یه دونه روزه گرفتم و وجدان درد شدید دارم.4تاشو از قصدی خوردم.اینجا شدم بنده ناشکر. این روزها تو هم خیلی اذیت میکنی مادر.شدیدا لجباز وبد گریه شدی.محاله چیزی درخواست کنی وبهت نرسه.زمین وزمان رو بهم میریزی. نمیدونم بگم خلاقی،ذهنت بازه یا واقعا قصد اذیت داری. میخای همه چی برات درست کنیم.از میکروفون گرفته تا شاخه نباتی که چوب نداره وبه زور میگی با چسب وخلال دندون برام دسته بذارین. چند...
25 خرداد 1395

تولت آقا نیکان4ساله

بالاخره بعد کش وقوس فراوون تولتم برگزار شد. یه جشن کوچیک وخوب. دوهفته تلاش مامانی جواب داد اونم خوب وراضی کننده. بعد مریضی خاله یه شارژ روحی نیاز داشتیم. همه چی خوب بود.الهی دارم زنده باشی هزار سال.صالح باشی وشایسته وهرچی خوبه خدا برات بخواد. از همه دوستای گلم که تو مریضی خاله همدردی کردن وتولد رو تبریک گفتن کمال تشکر دارم.الهی هیچ خونه ای توش غم نباشه وشادی مهمون دلهای مهربونتون باشه.. پی نوشت:به لطف من و آقانیکان ومبل گرامی ال سی دی لبتاب ترک خورد. دادیم بیمارستان کی برسه خدا میدونه.دوست داشتم عکسهای تولدم بذارم.ایشالله به زودی.
10 خرداد 1395

یه هفته بد وپر استرس

چهار شنبه هفته گذشته خاله معصوم همراه پارسایی وشوهرش راهی تهران شدن برای عروسی.این میون چون خاله زری ساکن قزوینه یه سر هم اونجا رفتن برای شام.بعد رسیدن خاله معصوم همینکه جورابشو در میاره میبینه رو پاهاش به اندازه سکه در جاهای مختلف کبود شده.با زندایی شیوا تماس میگیرن واونم میگه حتما برین کلینیک.حدود یه ربع بعد رفتن وآزمایش دادن.حالا منم اینجا تقریبا در جریانم.ساعت2شب بود که تماس گرفتم وخاله زری گفت پلاکت خونش پایینه.ساعت5تماس گرفتم گفت باید بستری شه.منم اینجا در استرس شدید.رفتم تو نت وسرچ کردم بیشتر ضعف کردم. نرمال پلاکت بین 150هزار تا400 هزاره که دیگه دم صبح برای خاله رسیده بود یه3هزار.وضعیت قرمز.بحرانی.ازاون بیمارستان انتقالش دادن بی...
3 خرداد 1395

تاخیر زیاد

پسرکم این چند وقت نتونستم چیزی برات بنویسم.به کم سرگرم.یه کم تنبلی.یه کم شیطنت شما.یه ذره هم ایام خوش بهار که سعی میکنم بیشتر بگردونمت.روند رشدت از دوران3 به 4 مثه برق میگذره.داری گنده میشی.عاقل میشی.لجبازیهات رنگ عقلانی به خودشون گرفتن.از چی بگم که دلم برای این دوران خیلی زود تنگ میشه. از چی بگم که دقیقا19روز دیگه تولدته.تولدعشق3ساله من. منم این روزها خودمو درگیر کردم.خاستم یه تولد کوچیک بگیرم برات تو خونه کوچیکمون اما با عشق گندمون.البته پدرجان مهدی اندکی مخالف بودن که بنده با یه گوله توپ وتشر رفتم سراغش وایشون همه رو نوش جان کردن وتسلیم شدن.بعد به سرم زد که یه تم انتخاب کنم.خلاصه دوستان کلی شارژم کردن .منم ساده،در یه حرکت ضربتی کلی مق...
17 ارديبهشت 1395

خدایا مگه داریم؟؟؟؟؟

این هفته بدون بابا مهدی رفتیم خونه بابابزرگ حسینی همراه خاله معصوم اینا.منم یه کاری داشتم که باید انجام میدادم.اول قرار بود با خاله وعزیز بریم ولی هوا یه کم سرد شد وکمی هم دیر،به همین خاطر من ازت خواستم پیش خاله بمونی تا خودم تنها برم.شمام فبول کردی.کارم3ساعت طول کشید.در کمال آرامش،کلی هم بهم چسبید.شمام عین یه شاهزاده عاقل پیش خاله موندی.البته عزیز وبابا بزرگ ودخترخاله منم بودن،شمام اصلا لج منو نگرفتی و این خیلی خوبه یعنی. فرداشم بازم کاری داشتم که باز شما خونه موندی بدون بهونه.هر چی اصرارت کردم که بیا باهام بریم ولی شما انگار نه انگار..... خداروشکر این روابط باعث میشه که تو بزرگ شی ومنم از وابستگی به شما اندکی راحتتر کنار بیام. وابستگ...
22 فروردين 1395